دانه های درشت اشک دیدم را تار کرده بود. با روسری ام خیسی چشمانم را گرفتم,, این امام بود که جلو می آمد. پیراهنی سفید, تا نزدیک زانوانش, بر تن داشت و شلواری به همان سفیدی قدم هایش را همراهی می کرد. کلاه عرق چین مشکی روی سرش بود و ریش های بلندش, در امتداد کوهای کوتاهش, سیمایی مسیحایی به او بخشیده بود. امام به آرامی روی صندلی نشست و پارچه ای روی پاهایش انداخت. صدای تپش قلبم را به وضوح می شنیدم. باور نمی کردم تا این اندازه به امام خمینی نزدیک شده باشم. اگر کمی دستم را دراز می کردم., می توانستم دست هایش را بگیرم. امام با مهربانی نگاهی به ما کرد و سرش را به سمت من پایین آورد و گفت: مهریت چقدره؟ به سختی توانستم زبانم را به حرکت در بیاورم. با صدای لرزان گفتم: مهریه نمی خوام امام . فقط یک جلد قرآن سری تکان داد. نه , اینجوری نمی شه
کتاب, آخرین فرصت, شهید علی کسایی به روایت همسر شهید, سمیرا اکبری, آستان قدس رضوی